اولین دوری . . .
پشت میزم نشستم و سعی میکنم جلوی ترکیدن بغضم رو بگیرم. خیلی سخت میگذره. از صبح هر کاری میکنم نمیتونم تمرکز داشته باشم. کلافه ام . آخه چرا باید یهو همه چی خراب بشه . چرا مجبورم الان بیام سر کار. ناشکری نمیکنم ولی واقعا سخته. همش میخوریم به در بسته. خدایا اصلا" ما رو میبینی ؟ لااقل بخاطر آترین.......
آخر شب و ادامه ی پست:
الهی بمیرم برات عزیزم، اولین روز کاریم خیلی برای هممون سخت گذشت. صبح که رفتم بیرون هم بابا بهنام هم من بغضمون گرفته بود بسکه ناز و ملوس رو تخت ما خواب بودی. مامان زهره اومد کنارت خوابید تا وقتی بیدار شدی نترسی.با بابا بهنام راهی شدیم ولی تمام مسیر راجع به تو حرف زدیم. 4-5 باز زنگ زدم خونه و حالت رو پرسیدم . مامان زهره میگفت وسط بی بی انیشتین الکی بهانه میگرفتی. موقع غذا هم بغض کردی.
درد و بلات به جونم، ببخش مامانی . ببخش مجبوریم وگرنه راضی به ناراحتیت نیستیم.
الان حالم بهتره. تا ظهر که برگردم دل تو دلم نبود. دلم برای خودمون میسوخت. از دست همه ی کائنات عصبانی بودم. به زمین و زمان فحش میدادم. اما تا اومدم تو رو دیدم دلم آروم شد. فدات بشم تا اومدم خونه 40 دقیقه افتاده بودی روم و داشتی با ولع شیر میخوردی و غر غر میکردی. سینه ام رو چند بار جنگ انداختی. درد نداشت کلی هم ذوق میکردم. هیچ وقت از شیر خوردت انقدر لذت نبرده بودم. خدایا شکرت
خدا میدونه خیلی برام سخته؛ هم بخاطر تو دردونه ی نمیک هم بخاطر مامان زهره که زحمت نگهداریت رو میکشه. ولی چاره چیه..... امروز با مدیریت صحبت کردم که سه روز توی هفته برم شرکت. اونا هم تحت یه شرایطی قبول کردن. خدا کنه بشه........


اولین دوری . . .
